على بن محمد ناصر خان ظهير الدوله
54
سفرنامه ظهير الدوله ( همراه مظفر الدين شاه به فرنگستان ) ( فارسى )
لباس خيلى پستى هم بود به احترام ما كلاه از سر برداشت . من از او پرسيدم كجائى هستى ؟ گفت : قزوينى . به او متغيّر شدم كه چرا مثل فرنگيها بهجاى سلام يا تعظيم كلاه برمىدارد . نصيحتش كردم كه عادات ملتى را هيچوقت تغيير ندهد . عذرى كه خواست اين بود كه روسها خيلى از اين راه عبور مىكنند عادت كردهام . پرسيدم كه به تو ياد دادهاند ؟ گفت : خير خودم اينطور مىكنم . زيادتر اوقاتم تلخ شد . اسب عوض شده ، رانديم . برابر بكندى در كنار راه اطاقى از سنگ ساخته بودند . بالاى درش به خط روسى نوشته بود كه يادگار قزاق باشى است و نزديك جاده سنگ و علامت قبرى بود . كنت رويش را خواند . قبر يك مهندس روسى بود ( از بس اينها خيالات آينده را مىكنند ) من به كنت و ياران گفتم احتمال دارد كه زير اين سنگ هيچ مرده نباشد ، بلكه خيالات زنده باشد . از آنجا هم گذشتيم . در آنجا كه راه همدان داخل راه قزوين و رشت مىشود ، قهوهخانهء دهقانى بود ، چاى خورديم . آنها هم فوقالعاده از بىرحمى و بدسلوكى قهرمان خان شكايت مىكردند . تعجّبمان زيادتر شد . رسيديم به يوزباشىچائى ، كه پل آهنى به روى رودخانه كشيده بودند و يك دست عمارت سنگى روسها براى خودشان ساخته بودند . پل و آن عمارت در نهايت قشنگى و امتياز بود . چند نفر روس هم آنجا منزل داشتند كه تذكرهء ما را ديدند . اسب عوض كرده رانديم . اين راه را به اندازهاى خوب ساختهاند كه مافوقش متصور نيست و به تعريف نمىتوان گفت . بعداز ظهر رسيديم به پاچنار ، در مهمانخانه براى ناهار خوردن و اسب عوض كردن پياده شديم . مهمانخانهء اينجا مثل مهمانخانهء آنجا بود . وقت رفتن تفننا تقريبا يك ربع فرسنگ پياده رفتيم راه خوب و باصفا و خوشمنظر است . نواب عليه فخر الدوله دختر اعليحضرت شاه ، عروس جناب امين الدوله ، زن جناب معين الملك كه از طهران مىرفت به لشتنشاء گيلان پيش شوهرش ، امروز از پاچنار گذشت . سر پل لوشان كه به روى رودخانهء شاهرود است هم راهدارخانه و منزل سنگى روسها ساختهاند . مهتاب خوب و هواى خوش و راه پاك صاف ، صحراى خلوت ، عالم ساكت خوبى بود . نزديك منزل باد سختى مىوزيد . يك پتوى